۲/۲
سندروم نادری داشت:
Auto-Brewery Syndrome
سندروم خودآبجوسازی
مخمر رودهاش قند و نان و برنج را به الکل تبدیل میکرد.
هر بار کربوهیدرات میخورد، مست میشد.
بدون یک قطره مشروب.
۱/۲
به جرم مستی بازداشتش کردند.
مردی ۴۶ ساله بود.
الکل خونش mg/dl 200 بود
بیش از دو برابر حد مجاز.
قسم میخورد هیچچیز نخورده.
باور نکردند.
حتی روانپزشک برایش دارو نوشت.
اما راست میگفت
@PetroSChem نه اتفاقا اصلا به فکر رابطه نیست حتی رابطه هم مشکل رو حل نمیکه مثلاش در اقایون اینه که اندام جنسی دایم برانگیخته باشه بدون اینکه تحریک شده باشی و این خیلی ازار دهنده هست
شرح حال یک زن ۳۶ ساله به پزشک
«بدنم کاملاً آمادهی رابطهست،
ولی خودم حتی بهش فکر هم نمیکنم.
مدام توی ناحیه تناسلی حس ضربان، گزگز و برانگیختگی دارم،
ولی نه میلی دارم،
نه فکرم سمت رابطه میره.»
Persistent Genital Arousal Disorder
اختلال برانگیختگی پایدار تناسلی
علتش همیشه مشخص نیست؛
گاهی دارو،
گاهی عصب،
گاهی هم هیچ علت روشنی پیدا نمیشه.
درمان واحدی هم نداره؛
فقط سعی میکنن علائم رو کنترل کنن.
مشکل این بود که این حس خوشایند نبود.
اذیتش میکرد.
بعضی وقتها اونقدر شدید میشد که حتی راه رفتن هم براش سخت میشد.
بدنش در حالت برانگیختگی بود،
ولی خودش نمیخواست
پزشکان ایمی براش انتخاب کردن
۳/۳
سوزنها را بررسی کردند و یک تفاوت کوچک پیدا شد:
تهِ سوزن از جنس برنج بود که دور بدنه فولادی سوزن را میگرفت.
در سوزنی که درست کار میکرد، برنج و فولاد با هم اتصال الکتریکی نداشتند؛
اما در بقیه این اتصال وجود داشت.
مشکل دقیقاً همین بود.
موضوع به شرکت سازنده آلمانی منتقل شد و در نهایت برای دستگاه آپدیت نرمافزاری ارائه کردند.
گاهی یک ایراد بزرگ را کسی پیدا میکند
که بهجای فوت کردن روی آب،
به خودِ سوزن نگاه میکند
۲/۳
بین سوزنهای دستگاه، یک سوزن خاص هیچوقت روی آب گیر نمیکرد.
به مدیرم گفتم:
«مشکل از آب نیست. از خود سوزنهاست.»
باور نکرد.
سوزنها را یکییکی امتحان کردیم.
همان چیزی شد که گفته بودم.
نمایندگی را خبر کردند.
۱/۳
اوایل ورودم به آزمایشگاه پالایشگاه، شرکت یک دستگاه پیشرفته آلمانی خریده بود:
Petrotest PNR 12
تست نفوذ را زیر آب انجام میداد تا اثر دما تا جای ممکن کنترل شود و نتیجه دقیقتر باشد.
اما یک مشکل عجیب داشت:
گاهی سوزن روی سطح آب میایستاد و پایین نمیرفت.
راهحلها هم جالب بود:
یکی میگفت روی آب فوت کن.
یکی میگفت آب را بههم بزن!
یک شب متوجه چیز عجیبی شدم
۲/۲
از نظر او یک جای پرونده خالی بود:
اثر دارو بر زنان باردار و جنین بهاندازه کافی بررسی نشده بود.
و درست فکر میکرد.
مدتی بعد، تصاویر فاجعه از اروپا رسیدند:
نوزادانی با دستوپاهای ناقص و ناهنجاریهای شدید مادرزادی.
سرنخ این فاجعه به همان دارو میرسید:
تالیدومید.
در اروپا، هزاران کودک با عوارض آن متولد شدند.
در آمریکا، آن امضا هرگز زده نشد.
۱/۲
امضایی که میتوانست به یک فاجعه ختم شود.
فرانسیس کلسی تازه کارش را در FDA شروع کرده بود که یکی از اولین پروندهها روی میزش قرار گرفت.
یک قرص آرامبخش که برای تهوع صبحگاهی زنان باردار هم استفاده میشد، برای ورود به بازار آمریکا به تأیید او نیاز داشت.
دارویی که در آلمان حتی بدون نسخه فروخته میشد.
شرکت برای گرفتن مجوز فشار میآورد.
پرونده بارها دوباره روی میز او برگشت.
اما کلسی هر بار ایستاد.
و امضا نکرد.
چرا؟
۲/۲
سربازها او را شناختند: جینو بارتالی، قهرمان تور دو فرانس و یکی از محبوبترین ورزشکاران اروپا.
فقط گفت:
«لطفاً به دوچرخهام دست نزنید، تنظیماتش بههم میخورد.»
چند لحظه گذشت.
قبول کردند و راهش دادند.
داخل لولههای همان دوچرخه مدارک جعلی بود؛ مدارکی که برای آدمهای تحت تعقیب هویتی تازه میساخت.
مهمترین پیروزی زندگیاش جایی رقم خورد که نه خط پایانی داشت و نه تماشاگری
۱/۲
دوچرخهای که افشای رازش میتوانست باعث تیرباران صاحبش شود.
سال ۱۹۴۳، دوچرخهسوار ایتالیایی با همین دوچرخه به ایست بازرسی نازیها رسید.
سربازها جلو راه ایستاده بودند و هر لحظه ممکن بود دستور بدهند دوچرخه را بگردند.
یک بازرسی ساده کافی بود تا همهچیز به قیمت جان خودش و خانوادهاش تمام شود.
آرام نزدیک سربازها شد....
نمیدونستم یک سرگرمی ساده قرار باشه چند روز ذهنم رو درگیر کنه.
با یک آهنربا و طناب شروع کردم به گشتن کف یک دریاچهی کوچک؛ صرفاً برای پیدا کردن فلزات.
اما چیزی که شگفتزدهم کرد این بود:
چندین قفل پیدا کردم.
یکیشون باز بود و کلید هنوز روش بود.
بقیه قفلها همراه تکهکاغذهایی بودند که بهشون چسبیده بود؛ روی یکی از خودِ قفلها هم چیزهایی نوشته شده بود.
گفتم شاید اتفاقیه.
مکانم رو عوض کردم و اینبار رفتم سراغ رودخونه.
اما اونجا حس کردم بیشتر به واقعیت ماجرا نزدیک شدم.
باز هم قفل پیدا کردم؛
یکی بستهبندی شده بود و یکی هم آنقدر تازه به نظر میرسید که انگار مدت زیادی از انداختنش توی آب نگذشته بود.
از آن موقع این تصویر رهایم نمیکند:
قفلی که صاحبش نخواسته دیگر کسی بازش کند
یکی از اعضای گروه بعدها نوشت وقتی از مقبره بیرون آمدند، آنقدر هیجانزده و گیج بودند که هنوز نمیتوانستند بفهمند واقعاً چه چیزی پیدا کردهاند.
همان شب سر شام، کارتر و بقیه تقریباً «مثل آدمهایی بودند که دیوانه شدهاند».
نه فقط بهخاطر طلا.
بهخاطر حس عجیبی که احتمالاً رهایشان نمیکرد:
چند ساعت قبل، دستشان به طناب، در و اشیایی خورده بود که آخرین انسانی که پیش از آنها لمسشان کرده بود، بیش از سه هزار سال قبل زندگی میکرد
اما عجیبترین چیزهای مقبره فقط طلا نبودند.
وقتی وارد خزانه شدند، مجسمه سیاه آنوبیس، نگهبان مردگان، با ان شنل سلطنتی درست مقابلشان قرار داشت؛ انگار هنوز بعد از سه هزار سال از اتاق محافظت میکرد.
پشت سرش صندوقهای بسته، وسایل تدفینی و دهها مدل قایق چوبی دیده میشد؛ قایقهایی برای سفر فرعون در جهان مردگان، آیینهای مذهبی و حتی ماهیگیری در نیزارهای بهشت.
کارتر به صندوقهای هنوز بازنشده نگاه کرد و نوشت تصور اینکه داخلشان چیست، تقریباً از توان تخیل خارج است.
شاید آن لحظه دیگر حس یک باستانشناس را نداشت؛ بیشتر شبیه کسی بود که وارد زندگی خصوصی انسانی از سه هزار سال قبل شده
1/3
اگر نخستین انسانی بودید که بعد از بیش از ۳۰۰۰ سال به سندی قطعی میرسید که جسد یک فرعون هنوز پشت درهایی دستنخورده قرار دارد، چه حسی داشتید؟
هاوارد کارتر در سال ۱۹۲۲ دقیقاً با همین احساس مواجه شد.
روی درِ زیارتگاه، طنابی میان بستهای فلزی پیچیده شده بود و مُهر گِلی آنوبیس هنوز سالم بود.
همین کافی بود تا بفهمند این درها از زمان دفن توتعنخآمون باز نشدهاند.
احتمالاً سختترین بخش، همین چند دقیقه انتظار بود:
میدانستی چیزی پشت آن در هست که سه هزار سال هیچ انسانی ندیده.
اول عکس گرفتند، بعد طنابها را با احتیاط بریدند و بستها را آزاد کردند.
یکی از عجیبترین تلاشهای اولیه برای کمک به نابینایان، ساختن چشم مصنوعی نبود؛ بلکه با ایدهای غیرعادی از دانشمندی به نام Paul Bach-y-Rita شروع شد؛ کسی که حتی چشمپزشک هم نبود.
ایدهاش ساده اما دیوانهوار بود:
شاید چشم فقط یک «سنسور ورودی» باشد.
اگر مغز واقعاً مسئول دیدن است، شاید بتوان اطلاعات تصویر را از مسیر دیگری به آن رساند.
اما اندامی که او برای «دیدن» انتخاب کرد، چیزی بود که احتمالاً هیچکس حدس نمیزد:
پوستِ کمر.
او یک صندلی دندانپزشکی قدیمی را تغییر کاربری داد. جلوی صندلی یک دوربین قرار گرفت و پشت آن، ۴۰۰ لرزانندهٔ کوچک نصب شد.
دوربین تصویر روبهرو را میگرفت و دستگاه آن را به الگوی لرزش و فشار روی پوست کمر تبدیل میکرد.
در ابتدا، فرد فقط مجموعهای از تکانها و لرزشهای بیمعنی احساس میکرد.
اما بعد از مدتی تمرین، اتفاق شگفتانگیزی افتاد:
بعضی نابینایان توانستند جهت خطوط، شکل اشیا و حتی موقعیت آنها را در فضا تشخیص دهند.
چشمها هنوز نابینا بودند و پوست هم ناگهان تبدیل به چشم نشده بود.
این مغز بود که یاد گرفته بود اطلاعاتی را که از راه لمس میرسید، به چیزی شبیه دیدن ترجمه کند.
این آزمایش به یکی از مشهورترین نمونههای انعطافپذیری مغز تبدیل شد.
سالها بعد، همین ایده به دستگاههایی مثل BrainPort رسید؛ دوربینی که تصویر را میگیرد و آن را به پالسهای الکتریکی روی زبان تبدیل میکند.
امروز بعضی افراد نابینا با استفاده از این سیستم میتوانند محل اشیا، جهت حرکت و موانع اطراف را تشخیص دهند.
داستانی که با یک صندلی کهنهٔ دندانپزشکی و چند صد لرزاننده شروع شد، حالا مرزهای ادراک انسان را جابهجا کرده است.
و شاید عجیبترین بخش ماجرا این باشد:
مغز در تاریکی مطلق است؛ اما نور را به دیدن تبدیل میکند.
ایستگاه فضایی چند صد کیلومتر با زمینه، نه چند ده میلیون کیلومتر. فضانوردا مرتب جابهجا میشن، اینترنت و ارتباط دائم با زمین دارن، آذوقه و تجهیزات براشون میرسه و اگه اوضاع خراب بشه راه برگشت دارن. مریخ داستانش کلاً فرق میکنه؛ ماهها تو راهی، تأخیر ارتباطی داری و وسط راه هم خبری از امداد نیست.
رفتن انسان به مریخ بسیار سختتر از چیزیست که ایلان ماسک میگوید.
چرا؟
فرض کنید چند ماه است از زمین جدا شدهاید.
در یک محفظه کوچک، کنار چند نفر دیگر، بدون هوای تازه، بدون حمام واقعی، بدون غذای گرم و بدون راه فرار.
بوی بدن، غذای ماندگار و سیستمهای دفع همیشه احساس میشوند و حتی یک تماس ساده برای شنیدن صدای انسانی دیگر هم میتواند سخت و طاقتفرسا باشد.
اما این هنوز بخش ترسناک ماجرا نیست.
بیرون از بدنه سفینه، پرتوهای کیهانی بیوقفه از میان فضا عبور میکنند؛ ذراتی آنقدر پرانرژی که میتوانند به DNA آسیب بزنند و احتمال ابتلا به سرطان را افزایش دهند.
داخل سفینه هم بدن آرامآرام شروع به تحلیل رفتن میکند:
پوکی شدید استخوان، آب شدن عضلات و قلبی که بهخاطر این شرایط ممکن است دیگر روی زمین کارآمد نباشد.
اما شاید هولناکترین بخش این سفر اصلاً جسمانی نباشد.
چند انسان را ماهها در فضایی بسته، خسته، بیخواب، مضطرب و میلیونها کیلومتر دور از خانه کنار هم بگذارید.
یک دعوای ساده، یک فروپاشی روانی یا از بین رفتن اعتماد میان اعضای خدمه میتواند کل مأموریت را به فاجعه بکشاند.
برای رسیدن به مریخ، شاید سختترین مسئله ساخت موشک و فضاپیما نباشد.
سختترین مسئله این است که موجودی به نام «انسان» را سالم تا آنجا ببریم.
521 Followers 4K Followingمقصد من رفتن است با نرسیدن خوش است/
هر که به مقصد خوش است ماندۀ بنبستهاست/
خون رگ جادهام تا نرسیدن خوشم/
نبض مدام قدم خاصیت هستهاست/
3K Followers 4K Followingنه شاه؛ نه شیخ؛ نه شاهزاده! طرفدار عدالت و راستی! وطن، جایی ست که تمام انسانها، فارغ از رنگ و نژاد و زبان و مذهب، حقوق یکسانی دارند!
5K Followers 4K Following❣️زن_زندگی-آزادی❣️ اگر ارزش واقعيتو نميدونی ، خودتو براي رنج آماده كن ... آخ از انتظار و توقع, که اگر ضربه میزنیم و میخوریم از اونه. رها کن بره رییس🌊🌦🐳☔️☀️
333K Followers 2K FollowingScience writer. Author of AN IMMENSE WORLD.
Not on Twitter any more.
Find me on Bluesky or through my newsletter: https://t.co/sUMoqFWZWg.