بدترین تابستون عمرم با اختلاف. انقدر هرشب آرزو کردم فرداش از خواب بیدار نشم و هرروز با یه سنگینی روی کل وجودم بیدار شدم و وقت و بیوقت یواشکی گریه کردم که دیگه جون ندارم.
من بچه بودم دغدغهی قالب داشتم. ینی فهمیده بودم مثلا فلان چیز پلاستیکی یا فلزی رو به صورت مذاب ریختن تو قالب تا اون شده. بعد سوال پیش میومد که اون قالبو چطوری ساختن که خب حتما اونم یه قالبی داشته و همینطوری در به در دنبال اون کسکشی بودم که قالب اول همهی قالبا رو ساخته.
آخرین بار که بخش قلب بودم یه آقای ۵۰ ساله که کلی بیماری زمینهای داشت و نحیف و بدحال بود سکته کرده بود. توی آمبولانس که داشتیم میبردیمش یه بیمارستان دیگه داشت دنبال حلقهش میگشت. برگشتم بیمارستان خودمون دیدم حلقه تو اورژانس جا مونده. آقاهه فرداش مرد و دو روز بعد جنگ شد.